تبليغاتX
love only for you

love only for you

عشق حقیقتی است که تنها تعداد اندکی مفهوم آنرا میفهمند

تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط selal  | 

دریا

از دریا پرسیدم:این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه می خواهند؟چرا ایشان پریشان و در به در به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟دریا در مقابل سوالم گریست. امواج هم گریستند.آنوقت دریا گفت:که طعمه ی مرگ تنها آدمیان نیستند.امواج هم مثل آدمها می میرند.این امواج زنده هستند که لاشه امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند...

دریا

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط selal  | 


هميشه تلاش كن چيزي رو كه دوست داري بدست بياري و گرنه مجبوري چيزي رو كه بدست مياري دوست داشته باشي.
                           
                                            
   
   شكسپير
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط selal  | 

   سرنوشت را نتوان از سر نوشت......

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط selal  | 

شباهنگام

 به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط selal  | 

بی تو

بی تو
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط selal  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط selal  | 

تو ماهم مي‌شوي آيا؟...

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا
اگر بي روز و بي تقويم ماندم من به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما، عميق و ژرف، عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط selal  | 

من هنوز هم از جنس بارانم...

باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن دروغهاي تو نيست... اينجا همه مردم از عشق خسته شده‌اند و صداي تو را دوست ندارند...
سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...
اگر تخته سنگي در زير شرشر باران مي‌شکند و مثل خاک گُل نمي‌دهد تقصير باران چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان مي‌بارد حال اگر زمين کوير گل نمي‌دهد، آيا او مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت مي‌کنند و چتر روي سرشان مي‌گيرند، آيا بايد به لطافت قطره‌هايش شک کنيم؟؟!
چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه مي‌کني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر مي‌خواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه‌ قطره‌هايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.
راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير قطرات باران خيس شوي...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط selal  | 

صبح تا شب این شده کارم

که واسه چشات بیدارم

تو خدای عاشقایی

تو تمومه کس و کارم

تو به داده من رسیدی

وقتی تنهایمو دیدی

تو نذاشتی برم از دست

اگه چیزی هم هنوز هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط selal  | 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط selal  | 

 در چنین شب تاریک و سردی عشق تنهاست و نگران گذرگاهی مه آلود و سرشار از خاطره های مغشوش.

عشق تنهاست  و از پنجره کوتاه خیال به بیابان های بی مجنون می نگرد .

و تو که در پس آن پنجره نشسته ای و بیهوده درون تاریکی را میکاوی به چه می اندیشی؟ چه چیز این طور نظرت را بخود جلب کرده است؟ غرق در امواج کدامین  دنیایی و کدامین خاطره ها؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط selal  | 

 

 

هر بار كه دلم مي گرفت  ، وا گويه ها يم را براي تو مي گفتم و تو سرم را بر روي

 

زانوان دلداريت مي گذاشتي و آرامم مي كردي ، حال كه تو هم نيستي  با آنكه از

 

فريادها پرم ، حتي ديگر حرفي براي گفتن ندارم ......

 

من از آن سوي حسرت هاي باران خورده مي آيم

 

اشارت هاي پاييزانه اي دارد سراپايم

 

به دنبالم بيا در رد پاي شوكراني ها

 

ميان دفتر امروز و فردايم

 

چرا تنهايي ام را با كسي قسمت كنم امشب

 

كه در هر خلوتي آيينه شد محو تماشايم

 

كسي ديگر براي عشق آوازي نمي خواند

 

پر از تنهايي محض است شبهاي غزلهايم

 

به جز دريا ، به جز باران ، كسي ديگر نمي داند

 

چه رازي خفته در پشت كويري هاي آوايم

 

غزل كم كم به پايان مي رسد اما براي من

 

شراب خانگي مي ماند و ياد اوستايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط selal  | 

باز کن از پاي زنجيرم که بگريزم به دامانش بياويزم به او با اشک خون گويم مرو من بي تو ميميرم ولي در ميان هاي هاي گريه خنديدم که تو هرگز نداني بي تو.......... يک تک شاخه ي عريان پاييزم اگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان با من براي من سر کن نواي عشق و مستي را بخوان در گوش و جان من اواي هستي را

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله اتش ز من مگير ميخواستم شعله شوم سر کشي کنم مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط selal  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط selal  | 

عشق یعنی مستی و دیوانگی*

عشق یعنی با جهان بیگانگی*

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر*

عشق یعنی سجده با چشمان تر*

عشق یعنی سر به دار آویختن*

عشق یعنی اشک حسرت ریختن*

عشق یعنی در جهان رسوا شدن*

عشق یعنی مست و بی پروا شدن*

عشق یعنی سوختن یا ساختن*

عشق یعنی زندگی را باختن*

             عشق یعنی پرپر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط selal  | 

نارفیق

نارفيق

حالا هر جا که هستی

پای هر کی نشستی

بدون این رسم رفاقت

چندینو چند سالمون نبود

آخه نبود

آخه این قلب خسته

پای یکی نشسته

اما بدون نمیدونست

می خواد بشکنه خیلی زود

خیلی زود

آخه این زخم کاری

چرا آروم نداری

چرا می سوزیو می سازیو

می گی دردی نداری

بگو

آخه بگو

درد نفرین تو از این زخم کاری

حتا دردایی که تو

توي زندگي خود داري بد تره

اي دو رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط selal  | 

didi

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط selal  | 

مرگ را می شود ترجمه کرد

ديشب تو خواب تاتوره رو ديدو....احساسشو خوندم........قلبشو ديدم .....ولي ذهنش منو اذيت مي كرد.....با زبون حرف نمي زد ......تاتوره با چشاش به من گفت :  بيشتر از هميشه دوستت دارم   گرچه از عشق و عاشقي بيزارم .........گرچه در ويرونه ي عشقم جز دلي خسته چيزي ندارم..........تو كه همدردي منو ياري بده .......به من عاشق اميدواري بده......اگه عشق با ما سر ياري نداشت تو به من قول وفا داري بده.........من سزاوارم اگر قربانيم ....من كه دانسته به دام افتاده ام............................تاتوره هنوز زيبايي وجودش در ذهن من به تماشا گذاشته بود..........هنوز بوي تازه ي شبنم كه روي گلبرگهاي تاتئره مي رقصيد مشام مرا نوازش مي داد......به تاتوره گفتم :

ديگر تنت هواي دل ما مني كند                      ديگر در آرزوي دل آواز عشق سر نمي دهد

عرياني تاتوره در ديده به رخ ما نمي كشد       شيدايي مرا به به جان دل مجنون نمي خرد

گرماي ذهن را آلوده به سرما نمي كند        شيطان ذهن را تسليم عشق مني كند

عاشق سراي دلكده را رونق نمي دهد           منطق سراي ذهن را ز اوج آواز مي دهد

دل را به ميهماني عشق ديگر نمي برد          سر را مگر به منطق غرا بالا نمي دهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط selal  | 

منو ببخش که ساده از عشق تو گذشتم 

 

                                 سپردمت به تقدیر بار سفر رو بستم

 

باید برم از اینجا کاری نموده جز کوچ

 

                                برای زنده مودن تو این زمونه پوچ

 

بزار همیشگی شه قصه عاشقیمون

 

                                 تو باشی لیلی منم مثال مچنون...........

 

----------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------------------

 

بین دو راهی شک حیرون هاج وواجم

 

                              سفر دوای دردم هجرت تنها علاجم

 

طاقتشو ندارم طاقت دل بریدن

 

                              سیل بلور اشکو  رو گونه تو دیدن

 

   حرفی نمونده باقی سکوت حرف آخر

 

                               توهم به خاطر عشق از من ساده بگذر

           

بزار همیشگی شه قصه عاشقیمون

 

 

                         تو باشی لیلی منم مثال مجنون .............

 

--------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------------------

 

-------------------------------------------

----------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط selal  | 

مثل ستاره اي روشن از ميان انگشتان تاريك من رها شدي و رفتي تا اوج،

در يك لحظه صداي نازكترين گريه كودكانه ات را با عمق جانم شنيدم،

تمام تار و پود احساسم را بدرقه راهت كردم ، ميرفتي و دستهاي مهربانيت را

از دور برايم تكان ميدادي اگر چه با چشماني خيس و خسته،

تو رفتي و من ماندم، من ماندم و يك دنيا خاطره ، يك آسمان دلواپسي ،

يك دريا عاطفه و يك بغل از گلهاي اطلسي نوازشهايت،

 و كودكي از خاطراتت كه همواره در چشمان من نگاه ميكند و تو را از من طلب...

بگذار بماند. بگذار بماند تا ابد ، تا لحظه آخر تا

تمام نبودن من ، مني كه در وداع با لحظات نبودن تو آواز سخت كوشي ابدي را

سردادم، شايد پاياني برايم نباشد،

 ولي ميمانم تا هر چه از تو در دنياست بيابم و سكوت تلخ نيايش هايشان را در هم

بشكنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط selal  | 

تعریف عشق

 تعریف عشق

دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.

دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.

دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند.

دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.

دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.

دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.

دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود.

----------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط selal  | 

نمي دانم چرا هميشه به تو مي انديشم به تو كه مرا به تنهايي رهنمون شدي مرا به آبگير نفسهايت

خواندي و برايم قصه هاي كنبد كبود تنهايي را خواندي به تو كه يك لحظه مرا به خودم نميگذاري ، به تو كه

با هر هجومت من زير خلوارها خاكستر غربت مدفون ميشوم به تو كه با سرانگشتان سبز احساست

خواب راحتم را ربودي و با فرشتگاني غريب به سوي آسمانهاي تنهايي رفتي و مرا افسون خود كردي

نمي دانم، باز امروز از خودم نيستم نه اصلا خودم نيستم شايد باران مرا اينگونه مي كند نميدانم

راستي او را ديدم تنهاي تنهاي در سرسراي سبز باراني ، داشت به خودش اميدواري ميداد وقتي مرا ديد

تمام فكرش باراني شد خيس خيس از خاطرات ، شايد نبايد مرا ميديد

باران همچنان مي بارد و من مي نويسم ، بوي خوش خاك آخر مرا ميكشد ياد خاطرات خودم كه مي

افتم پروانه ها را سريع به خاطر ميآورم پروانه هاي كودكي و پرنده هاي بزرگي

چه مي نويسم به كجا ميبرد اين باران مرا. به كجا..........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط selal  | 

عشق

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط selal  | 

سرنوشت

 

با این که اصلا دوست نداشتم ،

با این که باید خلاف میل باطنی ام حرفی به زبان می آوردم ،

با این که دلم به من می گفت : نگو ! ، با این که دلش می گفت : نگو !

اما و باز هم اما ...

چه کنم که من تو را این اندازه دوست دارم ؟

هیچ موقع لحظه خداحافظی را دوست نداشتم و از آن نفرت داشتم .

اما انگار لحظه پایانی من و تو نزدیک است .

انگار خط پایان ما ، همین امشب است !

نتوانستم که ...

ولی گفتم : برو . برو و دیگه پیش من نیا ! دیگه یاد من هم نکن .

من و تو نمی خواستیم برویم ، ولی سرنوشت ما را مجبور به جدایی کرده است .

ما باید برویم . راه دیگری نیست !

چه بی رحم و نامهربان شده این زمانه سنگ دل !

چه باید کرد ؟ ایا ماندن ؟ یا رفتن ؟ یا ... ؟

نمی خواستیم و خواستیم . نمی رفت و نمی رفتم . مانده بودیم در اشک و سرما .

بیا ...نه ، نه ، نیا ، برو ... برو . خواهش می کنم .

باز هم به هم گفتیم : ما باید برویم . ولی نمی شد رفت . پس چه باید کرد خدای من ؟

کمک کن .

ای خدای مهربون : ما را بیش از قبل یاری کن . آری ، ما کمک می خواهیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط selal  | 

 ما دوتا باهم بودیم مهربون مثل قناریها

به جون هرچی عاشقه دوستی ما یه جنگ نیست

زندگیمون بهاری بود ولی ابربهار نداشت

دلهای اسیرما حتی راهی واسه فرار نداشت

مثل مهتاب بودیم و گریه تو کارمون نبود

                                   دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت

می دونم رسم همه عشقهای خوب جداییه

                 جدا شدیم از همدیگه.کجای این عاشقیه؟

               رفتی آسمون و من تو زمین موندگار شدم

خیالی نیست.عشقت برام یه عشق جاودانیه

شب میلاد عشقمون همیشه یادم می مونه

                            تا جون دارم صدای قشنگت تو گوشم می خونه

                                          هر جا می رم عطر تو مشاممو پر می کنه

        فقط خدای مهربون راز عشقمونو می دونه

              صبرمن تموم شده طاقت موندن ندارم

                      دلم اسیر شده.حس بی تو بودن ندارم

من و گریه با هم بدجوری رفیق شدیم

                              بی تو من حتی حس و حال سرودن ندارم

                      قصه عشق ما هرچی بوده اماحالا تموم شده

       زندگیمون به پای هم یه عمر که حروم شده

فرشته مهربون توقصه ها از پیش مارفته دیگه

شاید درهای لطف خدا به روی ما بسته شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط selal  | 

کاش روزی بار دگر تو را پیدا می کردم

مثل شاخه گلی. تو را از شاخه جدا می کردم

عمریست که من قصه عشق تورا می خوانم

ساده گویم:من ازاین عشق تورا می خواهم

به یاد آن شب که تورا در خواب می دیدم

این روزها دلم را درعشق تو اسیر می بینم

گر چه بین من وتو فاصله هاست.اما می دانم

تا ابد برای دیدن روی ماهت منتظر می مانم

از غم ندیدنت گاه گاهی برای خود می گریم

به حال و روزعجیب خود شب و روز می خندم

چگونه گویم که تو را من دوست می دارم؟

و برای وصال تو گل امید را در سینه می کارم

عزیزم پیشم بیا . من به تو یه قول می دم

هرچی بگی.هر چی بخوای.من برات همون می شم

تورو خوب می شناسمت.تو همونی که می خوام

هر جا باشی.هرجا بری.من به دنبالت می آم

ای همه وجود من.آخرش بدون تومن می میرم

در خیال خود تو را همیشه کنارخود من می بینم

خدای من:منو ببخش.اما ازت کمک می خوام

من ازتوی مهربون عشقم: یعنی لیلا رومی خوام

لیلای من یه روزمیاد.این رومن خوب می دونم

برای دیدنش تو این روزها لحظه شماری می کنم

تمام مشکل من این است که گاهی می پندارم

روزی من را نخواهد وگوید: من بدون تو می مانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط selal  | 

عشق يعني
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط selal  | 

   یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت

برای من شده عادت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط selal  | 

!آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم

وقتی خواست بره  ازش پرسیدم  چرا؟

گفت : ادمهای زیادی هستند که باید دوسشون داشته باشم!!

 

***************************************************

شدم مثه یه نقاش که از صبح تا شب انتظار اومدنت رو میکشه

 

***************************************************

می گی از گل خوشت میاد ولی وقتی بو میکنیش عطرشو ازش میگیری ! میگی از بارون خوشت میاد ولی وقتی میباره چتر می گیری زیرش! میگی  از نور خوشت میاد ولی وقتی افتاب طلوع می کنه میری تو سایه! میگی از دریا خوشت میاد ولی وقتی طوفانیه در هم ميپيچه به جاي درد دل  ازش فرار ميكني! میگی از درختا خوشت میاد ولی وقتی میری جنگل میترسی گم بشی! میگی غروب خورشید قشنگه  ولی وقتی غروب میکنه تموم بدبختی هات یادت میاد! پس چطور انتظار داری وقتی میگی دوستت دارم من نترسم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط selal  |